Saturday, December 18, 2004

ماجراهای اولین روز رژیم!

خب چه خبر؟چطورين با رژيم؟هنوز زنده‌اين؟زير آبی که نرفتين؟
من که امروز مقدار متنابهی وسوسه شدم.اول از همه صبح دلم وحشتناک هوس نيمرو کرده بود ولی جلوی خودم رو گرفتم و فقط آب پرتقال خوردم. امشب هم با دوستم رفته بوديم بيرون.از شما چه پنهون.انقدر هوس پيتزا کرده بودم که نگو.اصلا انگار اگه نميخوردم ميمرم!خلاصه انقدر بهش اصرار کردم که راضي شد بريم يه جا پيتزا بخوريم ولی به شرط اينکه من کم بخورم.رفتيم و غذا سفارش داديم.سالاد کلم رو که آوردن چنگالم رو برداشتم که بخورم ولی باور کنيد هر چي فکر کردم ديدم نميتونم به شماها خيانت کنم.به دوستم گفتم خيلي زشته که من اينهمه سعي کردم همه رو دور هم جمع کنم براي رژيم بعد خودم اينطوري زيرآبي برم.خلاصه چنگال رو گذاشتم روي ميز و هيچي نخوردم.پيتزا رو هم که آوردن همينطور.فقط غذا خوردنِ دوستم رو نگاه کردم. اون موقع خيلي سخت بود ولي بعد که از رستوران اومديم بيرون احساس خوبي داشتم.آخه معمولا بعد از خوردن غذا هميشه خودم رو سرزنش ميکنم از اينکه چرا نتونستم خودم رو کنترل کنم! هميشه به خودم ميگم اين غذاها واسه هميشه وجود داره.مامانت بيست و پنج ساله که خورشت قيمه درست کرده.حالا تو اگه يه بار نخوريش که نميميري!.
خواهر بزرگم هميشه ميگه هر وقت که غذا زياد ميخوره و معده‌اش سنگين ميشه به خودش ميگه اون لحظه هيچ فرقی با يه حيوون نداشته.هر وقت اينو ميگه من انقدر خجالت ميکشم.خب به هرحال انسان بايد يه جو اراده هم داشته باشه.ولی باور کنيد مواقعي پيش مياد که انگار نميشه کنترلش کرد.مثل دوران افسردگی...
خب من امروز فقط و فقط به خاطر انگيزه بودنِ شماها تونستم جلوي خودم رو بگيرم.اميدوارم شماها زير آبي نرفته باشيد :)


0 Comments:

Post a Comment

<< Home