Saturday, January 15, 2005

اعترافات یک دختر گنده

داستان از این قراره که ...آقا نمی تونم دیگه!!
تابستان پارسال ما زدیم تو کار لاغری شروع کریدم تا همین شهریور. تو این مدت یعنی تو 12-13 ماه یه چیزی حدود 16 کیلو کم شد که البته در کم شدن 10 کیلوش می تونم بگم من کمترین دخالت رو داشتم همش نتیجه استرس و خرکاری شدید بود شهریور که همه چی تموم شد وزن ما هم رفت بالا. هی رفت و رفت تا الان از اون 16 کیلو که کم شده بود دقیقا 10 کیلوش برگشت! الان هم هر چی زور می زنم نمی شه. یه روز رژیمم فرداش" چنان دردی سراسر وجودم را فرا می گیرد که گویی روح القدس بر بالینم ظاهر گشته است". به هرکی هم که می گم می گه تو می دونی چی می خوری پس می تونی جلوی خودتو بگیری ولی نمی تونم. اصلا هم اینجوری نیست که بگم غذایی رو خیلی دوست دارم یا فلان غذای پر کالری رو زیاد می خورم نه! می تونم صبح تا شب لب به هیچی نزنم ولی شب اصلا نمی شه چون بدجور به صرافت می افتم. اتفاقا ازپیتزا و همبرگر و گوشت و همه غذاهای این مدلی بدم می آد، لب به برنج نمی زنم، روغن مطلقا، شیرینی و وشکلات اگه دیگه خیلی حالم خراب باشه اونهم نه از نوع خامه ای و خیلی شیرینش چون اصلا دوست ندارم... ولی وقتی گشنم می شه. تمام میز رو پر می کنم از ماست و پنیر و نون و خرما و میوه و ... بعد عین از قحطی زده ها هی به این ناخنک می زنم هی به اون بعد چنان دل دردی می گیرم که شب خوابم نمی بره مجبورم کلی قرص بخورم که معده بدبخت آروم شه. هرکاری هم می کنم یادم بیاد اون موقعها چکار می کردم که جلوی خودمو می گیرفتم یادم نمی آد فقط می دونم که لب به نون نمی زدم. غذام کلم و هویج و قارچ و کرفس پخته بود با ماست بدون چربی. شام هم فقط میوه می خوردم همین البته بماند که هفته ای یک بار زیر سرم بودم و دائم از این دکتر به اون دکتر، همه هم شک کرده بودند که معتاد شدم! حالا من موندم و حسرت روزهای گذشته الان دلم می خواد رژیم می گرفتم حداقل 5 کیلو کم می کردم ولی

0 Comments:

Post a Comment

<< Home