Saturday, February 19, 2005

یک کمی درد دل

من امروز بعد از مدتها یک همبرگر چرب و مقدار زیادی سیب زمینی سرخ کرده خوردم.
باید اعتراف کنم هیچ لذتی برای من بالاتر از لذت غذا خوردن نیست و روزی در زندگی من نیست که به خوردن فکر نکنم و در کنارش وزنم. من یا همیشه در حال مبارزی با نفسم هستم و یا مثل دیوانه ها میخورم.
جرآت نمیکنم برم روی ترازو. میترسم خودم رو وزن کنم. الان یک هفته است که هر روز صبح ناشتا 45 دقیقه تا یک ساعت پیاده روی میکنم. ولی با این حال از ترازو وحشت دارم.
شکمم یک هفته است که ورم کرده . دلیلش هم اینه که خانمها به دوران قاعدگیشون که نزدیک میشه آب در بدنشون جمع میشه. قرص های طبیعی هم که به دفع آب بدن کمک میکنه کمکی نمیکنه. امروز که از پیاده روی صبح آمدم و صبحانه خوردم و با آرامش رفتم تو حموم دوش بگیرم از بالا که به شکمم نگاه میکردم فقط یک گنبد برآمده روی شکمم میدیدم.
انقدر این موضوع توی اعصابم رفت که خسته و افسرده رفتم بیرون و دم یک همبرگری ایستادم یک نگاهی به رستران کردم و گفتم گور بابای وزن. من دلم میخواد. من مدتهاست که در حسرتم. من باید بخورم و لذت ببرم.
بعد از اینکه حسابی خوردم فکر کردم آخه چرا نمیتونم بالانس رو بدست بیارم. من اضافه وزن دارم. وزنم تا یک حدی پایین میره و بعد می ایسته. من عاشق خوردن هستم. من نمیتونم چیزهایی مثل چیپس، آجیل، شکلات و کیک نخورم.
من باید به یک روانپزشک مراجعه کنم و گرنه به زودی روانی میشم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home